تبلیغات
هیات جوانان بنی هاشمی نوغان مشهد
 
هیات جوانان بنی هاشمی نوغان مشهد
من از کودکی عاشقت بوده ام ؛ قبولم نما گرچه آلوده ام
دوشنبه 14 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی رجبی مشهدی
         http://8pic.ir/images/77403194291329635290.jpg                               آپلود عکس
   «شهید عباس افشاری»                      «شهید محمود شریعتی نژاد»



   آپلود عکس             آپلود عکس
«شهیدحمیدرجبی مشهدی»      «شهیدمجتبی رجبی مشهدی»




   آپلود عکس             آپلود عکس
«شهید سید جواد سطوتی»        «شهید محمد افخمی رشیدی»





نوع مطلب : هیات جوانان بنی هاشمی نوغان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




1111.jpg

کربلایی حاج محمّد تلافی نوغانی

**************

 دردومین روز از اولین ماه  سال یکهزار و سیصد و ده هجری شمسی در شهر مقدس مشهد به عزّت و عظمت جلاله   بانوی دو عالم حضرت صدّیقة طاهره فاطمة زهرا ( س ) از دامان یکی از نوادگان ایشان فرزندی چشم به جهان گشود که پدر بزرگوارش مرحوم علی اکبر او را همنام با جدّ بزرگوارش حضرت محمّد ( ص )  ، محمّد نامید . بدین سان حلقة غلامی سلسلة مکرّم ائمّة اطهار بر گردن میرزا محمّد تلافی نوغانی افکنده و بر دل و جانش نقش بست .

میرزا محمّد با عشق اهل بیت عصمت و طهارت مسیر رشد و تعالی را طی نمود ودر جوانی در حین اشتغال به شغل شریف خبّازی به ادامة تحصیل مشغول شد و به استخدام ادارة نوانخانة مشهددرآمد و بعد از تبدیل آن به ادارة اردوی کار و در نهایت تبدیل آن به سازمان فنی و حرفه ای مراحل رشد و ترقّی را طی نمود تا به حسابداری و نهایتاً به سمت حسابرسی آن سازمان منصوب گردید . به توفیق و مرحمت قادر سبحان و عنایات ائمّه اطهار ( س )  بتدریج  فعالیّت های مذهبی وی نیز منسجم  و جدّی ترشد  آغاز این حرکت از دعوت جوانان و نوجوانان بی سرپرست نوانخانه و اردوی کار گرفته تا مدّاحی و نوحه خوانی مخلصانه و افتخاری اهل بیت و قرائت قرآن و برگزاری دعای توسل و دعای کمیل و .....در منزل و برگزاری  هیئت های مذهبی چه در منزل و چه در حسینیّه های مختلف و نیز همکاری در تأسیس هیئت جوانان علی اکبری نوغان میتوان یاد کرد .

 

 http://8pic.ir/images/5d3oe6v1j0tqvwtrrzyp.jpg

                                                                       

 ایشان پس از بازنشستگی در سالهای آخر عمر با برکتش چندین بار به زیارت اربابانش حضرت امام حسین  ( ع ) و قمر منیر هاشمیان حضرت ابوالفضل العباس ( ع ) مشرّف گردید . چند مرتبه هم توفیق تشرف به زیارت مدینة منوّره و بیت اللّه الحرام نصیب ایشان گردید تا آنجا که مفتخر به اقامة نماز درداخل کعبة معظّمه ،  بیت مقدس الهی گردید .


114.jpg

حاج محمّد سرانجام در صبح روز جمعه مورخ 13/12/78 در مسجد حضرت رقیه ( س ) محلة مهدیزاده ( آریــامهر سابق ) در حین قرائت دعای ندبه ، فارغ از هرگونه بیماری در کمال صحت و سلامت در سن 68 سالگی به اذن پروردگارش چشم از جهان فروبست و به لقای خالق خود شتافت .

پیکر این پیـر غلام حضرت اباعبداللّه الحسین ( ع ) طی مراسم باشکوهی تشییع و مقارن ظهر همان روز در آرامستان خواجه ربیع مشهد در منزلگاه ابدیش آرمید . هدیه به روح بلندش فاتحه ای قرائت بفرمائید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


http://8pic.ir/images/i2jh5rhxou5gjv85d08j.jpg

مرحوم علی اکبر رجبی مشهدی در سنه 1296 هجری شمسی در منطقه تپل محله مشهد و در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.پدرش مرحوم کربلائی عباس از قشر ضعیف و زحمتکش کارگر و مادرش خانه دار بود. حدود چهار سال بیشتر نداشت که پدرش به رحمت خدا می رود و یتیم می شود و مادرش هم به دلیل اینکه وضع مالی خوبی نداشت ناچارا با قیومیت وی توسط یک خانواده مرفه که بچه دار نمی شدند به مدت دو سال موافقت میکند. تا اینکه از 6 سالگی شوهر خواهرش مرحوم کربلائی حسین رجبی مشهدی (پدر مرحوم محمدعلی رجبی) سرپرست وی می شود و به همین واسطه و به دلیل اختلاف سنی کم با مرحوم محمدعلی رجبی با وی مثل دو برادر و هم بازی بودند. آن زمان هنوز شناسنامه ای در کار نبود تا اینکه از طرف حکومت وقت (رضاشاه پهلوی) به اجبار اعلام میکنند همه باید برای دریافت سجلد و تعیین نام خانوادگی مراجعه کنند که مرحوم کربلایی حسین رجبی نام خانوادگی خود و همسر و برادر همسرشان را که همان «رجبی مشهدی» بود انتخاب میکند.
مرحوم علی اکبر رجبی مشهدی  پس از گذران کودکی خود به خاطر نیاز مالی و گذراندن زندگی ، در یک کارگاه تولیدی فرش به عنوان پادو مشغول به کار میشود اما به دلیل زرنگی و علاقه زیاد،در همان سن پایین به فراگیری هنر قالی بافی مشغول و در مدت کمی مسئولیت یک دار قالی را قبول میکند.
حدود 13 الی 14 ساله بود که از طرف آستان قدس رضوی برای ترمیم گلدسته های حرم اعلام نیاز به کارگر بصورت موقت می شود که ایشان داوطلب می شود و به عنوان یکی از منتخبین مشغول به کار می شود. گویا با شروع این کار نور معرفت و ولایت در درون و قلب وی شعله ور می شود و چنان با ذوق و شوق این کار را شروع میکند و به خود می بالید که یکی از خدام افتخاری امام رئوف ، علی بن موسی الرضا است. در راستای کار در حرم مطهر رضوی در حالیکه حدود 19 الی 20 ساله بودند ، شبی در عالم رویا به محضر مبارک این امام همام مشرف می شود در حالی که امام رضا علیه السلام دستنوشته ای به وی میدهند و می فرمایند این سند قبر جای توست!!!  و مرحوم محل آن را که آن زمان پاگردی بود به فرزندان خود نشان داده بود و  میگفتند بعد از مرگم اینجا بیایید و برایم فاتحه بخوانید.
نامبرده در سن 20 سالگی ازدواج میکند ولی تا سه سال صاحب فرزندی نمی شود و وقتی هم صاحب اولاد می شدند فرزندانشان نمی ماند .لذا به راهنمایی یکی از دوستانش پیش مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی که از عرفا و زهاد معروف آن زمان بود میرود و مشکلش را بازگو میکند. ایشان چند دانه انجیر را دعا میخواند و میگوید به همسرت بده انشاالله فرزندتان می ماند و همین طور میشود و به خواست خداوند صاحب فرزندان زیادی میگردد.
در همین سالها بود که با هیات متحده جوانان بنی هاشمی نوغان که هیاتی تازه تاسیس و نوپا توسط چند بچه نوجوان و جوان همان محل بود آشنا میشود و عضو ثابت جلسات این هیات میگردد و در بین اعضای نوجوان و جوان آن ، اولین جوان متاهل بود و لقب بزرگ هیات و بابای هیات را به او دادند و مدتی هم به عنوان امین و صندوقدار هیات بود.
مرحوم علی اکبر رجبی در سن 30 سالگی به بیماری صعب العلاجی مبتلا می شود تا اینکه به حالت کما رفته و همه اطرافیان از وی قطع امید میکنند که می بینند ناگهان مرحوم چشمهایش را باز میکند و می نشیند و برای اطرافیان چنین تعریف میکند که: «مردی سفیدپوش و بلند قامت که گویا حضرت قابض الارواح(عزرائیل) است به سمت من آمد و میخواست مرا قبض روح کند که ناگهان یک نوری ساطع میشود و دیدم مولایم امیرالمومنین علی علیه السلام آمدند و فرمودند ما این بیمار را شفادادیم . سرم را بلند کردم و به مولایم عرض کردم: من 30 سال دیگر عمر میخواهم! و مولا هم فرمودند که 30 سال دیگر هم عمر میکنی. و دوباره به ایشان گفتم که کربلا هم میخواهم و مولا می فرمایند کربلا هم می روی!!!»
لذا وقتی مرحوم به سن 60 سالگی رسیدمی گفتند عمر من تمام شده و دارم زیادی عمر میکنم اما همسرش میگفت همین کارهای خیری که میکنی و مردم دعایت میکنند(از قبیل گرفتن دست نیازمندان،سروسامان دادن پسران و دختران نیازمند، کمک برای تهیه جهیزیه و بی جواب نگذاشتن سائل و...)باعث طول عمرت شده است.
در رابطه با سفرکربلا رفتن وی هم اینگونه بوده است که پای سماور امام حسین(علیه السلام) بود که خبر آوردند گروهی میخواهند به کربلا بروند و مرحوم خیلی دلش می شکند چون پول هزینه سفر را نداشت  و هنگامی که به خانه آمد موضوع را به همسرش بازگو میکند و همسرش «مرحوم فاطمه نجاتی نوغانی» که اوهم از عاشقان و دلسوختگان سرور و سالار شهیدان بود بلافاصله می رود و اشیاء قیمتی خانه را از قبیل ظروف مسی و سماور برنجی و گلیم و ...  را می آورد و میگوید اینها را بفروش و بقیه اش را هم خود امام حسین (علیه السلام) درست میکند و همینگونه میشود و این پیرغلام با اخلاص اباعبدالله به آرزوی دیرینه اش می رسد.
مرحوم در سال 1377 هجری ، همسرش را که سالها از بیماری رنج می برد از دست میدهد و تا آخر عمرش به دلیل وفاداری به همسرش هیچگاه حاضر به تجدید فراش نگردید و خودش روی پای خود ایستاد و به تنهایی همه کارهایش را انجام میداد. هرچند فرزندان مرحوم هم خیلی هوای او را داشتند و هر روز به او سرمیزدند و یا او را برای چند روز به خانه خود می بردند.
سرانجام مرحوم پس از مدت کوتاهی بیماری در سحرگاه بیست و هشتم آذرماه سال 1386  و در سن 90 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دیار باقی شتافت و در گلزار بهشت رضا به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

                               ******************************************** 

ضمن گرامیداشت هشتمین سالروز رحلت این بزرگ خاندان ، تشکر ویژه خودم را از سرکار خانم نرگس رجبی دختر آن مرحوم که از مدت حدود دو ماه  پیش این اطلاعات را به صورت دستنوشته تنظیم و در12صفحه به بنده داده اند تشکر میکنم . البته این مطالب خلاصه ای از دستنوشته های ایشان است که بنده به صورت زندگینامه مرحوم و با اندکی ویرایش که به اصل مطلب خدشه وارد نشود در آورده ام ، انشاالله تمامی مطالبی که ایشان نوشته اند و حقیقتا مطالب و خاطرات جالبی است را به زودی در وبلاگ ثامن الحجج منتشر خواهم کرد. 




نوع مطلب : پیرغلامان، 
برچسب ها : پیرغلام، با اخلاص، علی اکبر رجبی مشهدی، رجبی مشهدی، چای ریز، کربلا، حسنعلی نخودکی،
لینک های مرتبط :



       
«با سلام خدمت کلیه اعضای محترم هیات متحده جوانان بنی هاشمی»
با توجه به گسترش روز افزون امکانات گوشیهای تلفن همراه و همچنین استفاده ساده و گسترده ازشبکه های اجتماعی و اجتناب ناپذیر بودن استفاده از این امکانات ، جهت ارتباط بیشتر اعضا با یکدیگر وبحث و تبادل نظر پیرامون مسائل روز و همچنین اطلاع رسانی مطالب منتشره در وبلاگ نسبت به تشکیل گروهی به نام (هیات جوانان بنی هاشمی) در شبکه ی اجتماعی تلگرام اقدام گردید. با توجه به بررسی شماره های موجود اعضای هیات کسانی که عضو این شبکه های اجتماعی بودند اضافه گردیدند ؛ لذا از سایر اعضای هیات  که عضو شبکه اجتماعی تلگرام هستند و تمایل به پیوستن به گروه (هیات جوانان بنی هاشمی) را دارند درخواست می شود نام کامل و شماره همراه خود را در قسمت نظرات اعلام نمایند تا به این گروه اضافه شوند.موضوعاتی که به طور مستمر در گروه مطرح میشود به اشتراک گذاشتن روزانه یک یا چند آیه از کلام الله مجید ، یک حکمت از نهج البلاغه و طرح ختم صلوات است. بدیهی است که هر پستی در وبلاگ گذاشته شود در این گروه اعلام میگردد.
مقررات گروه که بایستی تمامی اعضا آن را رعایت نمایند:
1- از ارسال لطیفه ها و پیامهای غیر متعارف و توهین آمیز و قومیتی خودداری نمایید.
2- از محاورات ( چت) دو نفره در گروه که مزاحم سایر اعضا باشد بپرهیزید.
3- از اضافه کردن اعضای غیر هیاتی در گروه بپرهیزید.
4-چنانچه شماره سایر اعضای هیات را دارید به گروه اضافه نمایید.

لازم به توضیح است که گروه وایبر و لاین هیات که از شهریورماه 93 تشکیل شده بود به دلیل کندی شبکه و سایر مشکلات دیگر رسما منحل گردید.

 «ضمنا منتظر نظرات شما در مورد تشکیل این گروه می باشیم»





نوع مطلب : هیات جوانان بنی هاشمی نوغان، 
برچسب ها : شبکه، اجتماعی، گروه، لاین، تلگرام، telegram، viber،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 دی 1393 :: نویسنده : روابط عمومی


دلامون پر از هیاهو
چشامون برات پر آبه
ساعت صبر خدامون
شاید این جمعه بخوابه

پره اشکه دیده هامون
تو کجایی گل زهرا
جوونام پیر شدن آقا
کی میایی گل زهرا






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




وى از یاران امام حسین علیه السلام و از شهیدان كربلا است . پدرش، قرظة از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله بوده ودراحد وسایرغزوات با پیامبر صلی الله علیه وآله بوده و پس ازآن در کوفه ساکن شده و درجمل وصفین ونهروان ملازم رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود.
درصفین رایت انصار به دست قرظة الانصاری بود وامیرالمؤمنین علیه السلام حکومت ولایت فارس را به او واگذار کردند ودرسنة 51 دنیا راوداع گفت. اَشهر فرزندان او را عمرو و علی نام برده اند. پسرش، عمرو بن قرظة در کربلا به خدمت امام مشرف شد و سیدالشهداء علیه السلام اورا برای مکالمه با پسر سعد می فرستادند وجواب می آورد تا روز نهم محرم که شمر وارد زمین کربلا گردید دیگر باب مکالمه مسدود شد. ابومخنف نقل میکند: حضرت حسین علیه السلام عمـرو بـن قرظة را فرستاد بسوی عمر بن سعد که من امشب می خواهم تـو را ملاقات نمایم ، عمرسعد با بیست نفر سوار و حضـرت فـرمان داد اصحـاب دور بـایستند ، و عمرسعد نیز چنین کـرد و باحضرت بــاقی ماند برادرشان عباس وفرزندش علی اکبر علیهما السلام و همچنین با عمر پسرش حفص و غلام او.
او در روز ششم محرم الحرام به امام حسین علیه السلام پیوست و در شمار یاران آن حضرت قرار گرفت، عمرو حامل پیام امام علیه السلام به ابن‏ سعد، مبنى بر ملاقات با وى، در مكانى بین دو لشكر بود.
عمرو بن قرظه ی انصاری در روزعاشورا  بیرون آمد و از امام حسین علیه السلام اذن طلبید. امام به او اجازه ی میدان داد. به میدان رفت و این رجز را خواند:
«سپاه انصار باور دارند كه من از شرف و ناموسم حمایت مى‏ كنم،ضربه‏ ام ضربه جوانى است كه ضعیف و ناتوان نیست. خانه و جانم فداى حسین علیه السلام باد!»
عمرو همچون شیرشکار درمیان گروه نابکار، در افتاد و مشتاقانه همچو عاشقان بی باک ، مردانه و چالاک ، به امید ثواب روز جـزا و به قصد خدمتگـذاری سلطان سماء، یکه وتنها ، خویش را بـه دریای لشگر دشمن زد وجمعی از نیروهای ابن زیاد غدار را به دارالبوار فرستاد. آن بزرگوار گاهی با تیغ زبان ، زیان آن گروه بـی ایمان را منع می نمود و آنها را به نصایح مشفقانه موعظه می فرمود و گاهـی هم به کار جنگ مشغول بود و هیچ تیری به جانب امام علیه السلام پرتاب نمی شد مگر اینکه آن تیر را به دست خود میگرفت وهیچ شمشیری بسوی امام فرود نمی آمد مگر آنکه به تن و جان خویش آنرا میخرید و تا جان در بدن داشت خود را سپر امام مظلومان می نمود بدین سبب بـود که هیچ آسیبی بوجود مقدس حضرت سیدالشهداء علیه السلام وارد نگـردید تا آنکه از کثرت جراحـات ،ضعف بر بدن آن بزرگوار مستولـی گردید. پس بسوی حضرت نگاه کرد و گفت: یابـن رسول الله! آیا خدمت من قبول و وفای بعهد خویش مقبول درگاه است؟
حضرت فرمودند: بلی ، تـو در بهشت مقابل من هستی ،پس سلام من را به رسول الله صلی الله عل یه واله برسان و بدان که من نیز به دنبال تو روانم وبه زودی به نزد شما می آیم. پس جنگ را ادامه داد تا به شهادت رسید.
پس از شهادت او، برادرش، على، كه در زمره سپاهیان ابن سعد بود فریاد زد اى حسین! ...، برادر مرا گمراه كردى و فریفتى و سرانجام به كشتن دادى! امام فرمود: خدا برادرت را گمراه نكرد بلكه هدایت نمود و تو را گمراه كرد. على گفت: خدا مرا بكُشد اگر تو را نكشم. سپس به امام حمله كرد كه نافع بن هلال حمله‏ اش را دفع نمود و او را نقش بر زمین ساخت.

«لعنت خدا بر یزیدیان»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : عمرو، قرضه، انصاری، یاران باوفا، کربلا، کرب و بلا، سلطان،
لینک های مرتبط :



وى از اصحاب امام حسین علیه السلام و از طایفه خزرج بود .او و دو برادرش، نَظْر و نعمان، رسول خدا صلى الله علیه و آله را درك كردند و در جنگ صفین از سپاهیان على علیه السلام بودند؛ و آن حضرت برادرش نعمان را بر ولایت بحرین گمارد.
برادران او در زمان امام حسن علیه السلام از دنیا رفتند؛ و نعیم در كوفه مى‏ زیست. پس از آمدن امام حسین علیه السلام به عراق از كوفه خارج شد و به امام حسین علیه السلام پیوست و در روز عاشورا در نخستین حمله لشكریان ابن سعد شهید شد.
نضر، نعمان و نعیم، سه برادر، از اصحاب امیرمؤمنین (ع) بودند و در صفین کوشش هایی داشته اند که مشهور و مذکور است. هر سه تن دلیر و شاعر بوده اند. نضر و نعمان پیش از واقعه ی کربلا درگذشتند ولی نعیم در کوفه به زندگی ادامه داد و چون حسین (علیه السلام) وارد عراق شد، به سوی او رفت و همراه او بود و در دهم محرم به میدان رفت و در حمله نخست کشته شد.




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : نعیم، عجلان، سه برادر، شاعر، دلیر، ابن سعد، جنگ صفین،
لینک های مرتبط :




عبدالله پـدر مجمع از صحابـه پیامبر صلی الله علیه وآله بـوده و خـود او از تابعین و اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از مجاهدین یوم صفین است.وى همراه فرزندش عائذ و عمربن خالد و جنادة بن حارث و غلام عمربن خالد از كوفه براى یارى امام حسین علیه السلام بیرون شدند.
چون شنیدند سفیر امام قیس بـن مسهر صیداوی خبر داده که امام در کجاست ، با چند تن دیگر از کوفه خارج شدند تا اینکه در محلی بنام عذیب الهجانات به امام ملحق شدند، حر بن یزید ریاحی خواست آنها را حبس کند یا بـه کـوفه برگرداند ، امام ممانعت کرده و آنها را داخل کاروان خود نمودند سپس از مردم کوفه سؤال فرمودند. مجمع عرض کرد: یـابن رسول الله اشراف کوفه را رشوه زیـاد داده اند و آنها را بسوی خود جلب کردند وغیر اشراف دلشان مایل به شماست ولی شمشیرهایشان برای کشتن شما مهیاست. امام فرمودند: از رسولی که بسوی شما فرستادم چه خبر؟ مجمع گفت: بلی، او را حصین بن نمیر تمیمی گرفته وتسلیم ابن زیاد نمود. آن ملعون از او درخواست کرد که شما وپدرتان را برروی منبر لعن کند، او برشما وپدرتان صلوات فرستاد وبر معاویه، یزید وابن زیاد لعن متواتر کرد، ابن زیاد فرمان داد او را از بالای قصر به زیر انداختند که استخوانهای بدنش درهم شکست وجان به حق تسلیم کرد، اوما را از مکان شما در حاجز مطلع ساخت.
روز عاشورا در آغاز جنگ، وى و همراه سه تن دیگر: عمربن خالد صیداوى و جابر بن حارث سلمانى و غلام عمر بن خالد صیداوى، با شمشیرهاى كشیده وارد میدان مبارزه گشتند، و جنگى سخت نمودند، چنان كه در صف دشمن شكاف ایجاد شد. لشكر آنان را در میان گرفتند و راه بازگشت بر آنان بسته شد. در این هنگام حضرت عباس علیه السلام آنان را نجات داد، در حالى كه جراحات زیادى برداشته بودند، بار دیگر دشمن به آنها نزدیك شد و در یك‏ نبرد سخت هر چهارتن به درجه رفیع شهادت نایل آمدند.

«لعنت خداوند بر قاتلین یاران امام حسین»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



محمد بن ابى سعید در كربلا هفت سال داشت
. پدرش ابی سعید ، ملقب به احول می باشد ، و مادرش ام ولد (كنیز) بود.

از حمید بن مسلم نقل کرده اند: وقتی که حسین علیه السلام در قتلگاه افتاده بود محمد در حالى كه گوشواره به گوش داشت وحشت زده و هراسان از خیمه ها بیرون آمد و به راست و چپ خیره میشد، و در پیش چشم مادرش به سوى دشمن شتافت . سواری بر او حمله کرد و با شمشیر او را پاره پاره كرد و به شهادت رساند. نام نوجوان را پرسیدم، گفتند، محمد بن ابی سعید است از نام سوار سئوال کردم گفتند: لقیط بن آیس جهنی است.
هشام کلبی نقل کرده است: هانی بن ثبیت حضرمی گفت من از کسانی بودم که هنگام شهادت حسین علیه السلام حضور داشتم . به خدا سوگند من دهمین نفر بودم که ایستاده بودم. همه ی ما سوار اسب بودیم، اسبان را به حرکت درآوردند، اسبها ادب کردند و جلو نرفتند، در این هنگام نوجوانی از نزدیکان حسین علیه السلام بیرون آمد، عمود خیمه ای در دست و پیراهنی بر تن داشت وحشتزده و هراسان بود، به راست و چپ خیره می شد، گویا میبینم که دو مروارید درخشان به گوشهایش آویخته به اطراف توجه میکند و می لرزد. ناگاه مردی به سرعت خود را به او رساند، از اسب پیاده شد و با شمشیر او را قطعه قطعه کرد. قاتل نوجوان از شرم و یا ترس نام خود را مخفی میکرد.


«لعنت خدا بر قاتلش»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : محمد بن ابی سعید، ابی سعید، کودکان عاشورا،
لینک های مرتبط :



جعفر بن عقیل بن ابىیطالب، مادرش امُ‏ البنین دختر نضره یا شقره است. وى پس از شهادت عبداللَّه بن مسلم با اهل خیام وداع کرد و در حالی که داغ شهادت بنی هاشم بر سینه اش سنگینی میکرد با چشمانی اشک بار و چهره ای برافروخته که گویای عطش فراوانش به شهادت بود خدمت امام حسین علیه السلام رسید و اذن میدان خواست .
حضرت برایش دعای خیر کردند وعازم میدان شد و این رجز را خواند:

«من جوان ابطحى طالبى هستم، از گروهى كه میان بنى‏ هاشم از نسل غالبند؛ ما از سادات سرشناسیم، این حسین است پاك‏ترین پاكان‏»
جعفر پس از جنگى دلیرانه که یاد آور رشادت های عمویش امیرالمومنین علیه السلام بود پانزده تن از سپاه دشمن را به خاک ذلت کشاند و سرانجام، خود به وسیله بشر بن خُوط به شهادت رسید.

«لعنت خداوند بر سپاهیان یزید»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : جعفر، جعفر بن عقیل، بنی هاشم، ابطحی، سادات، فرزندان عقیل،
لینک های مرتبط :




ابو عبدالله فرزند مسلم بن عقیل (پیک امام حسین به سوی مردم کوفه) بود. پس از شهادت پدر بزرگوارش به همراه امام حسین علیه السلام به کربلا آمد و در روز عاشورا پس از شهادت تنی چند از بنی هاشم خدمت امام حسین علیه السلام رسید و اذن میدان خواست و پس از وداع با اهل خیام به جنگ حرامیان کوفه رفت تا انتقام خون پدر بزرگوارش را بگیرد، و پس از به هلاکت کشاندن تعدای از سربازان دشمن به شهادت رسید.

«لعنت بر قاتلانش»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : مسلم، مسلم بن عقیل، عبدالله بن عقیل، حرامیان، کوفه، فرزندان مسلم، بنی هاشم،
لینک های مرتبط :



زهیر بن قین، از فرماندهان شهید سپاه امام حسین علیه السلام و از بزرگان قبیله « بَجیله» بود. او ساکن کوفه ودر میان قوم خود ، مردی محترم بود و شجاعت و رشادتش در موارد متعددی ظاهر و زبانزد همگان بود. و در جنگها مواضع مشهوری داشت.

زهیر نخست طرفدار « عثمان» بود، تا این‏كه در سال شصتم هجرى، هنگام بازگشت از سفر مكّه، در یكى از منازل بین راه، همزمان با كاروان امام حسین علیه السلام در یك جا فرود آمد. امام علیه السلام شخصى را نزد زهیر فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهیر نخست از این دیدار اكراه داشت. اما به توصیه همسرش- دیلم یا دَلْهم دختر عَمرو- به محضر امام حسین علیه السلام شرفیاب شد. این دیدار بسیار مبارك بود و مسیر زندگانى زهیر را تغییر داد. او پس از این ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خیمه و بار و بُنه او را به كنار خیمه امام علیه السلام منتقل كنند.با همسرش نیز وداع كرد و گفت: «من عازم شهادت همراه امام حسین علیه السلام هستم. تو با برادر خود نزد خانواده ‏ات برگرد، زیرا نمى ‏خواهم از سوى من چیزى جز خوبى به تو برسد.»
آن‏گاه خطاب به همراهانش گفت: «هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بیاید، وگرنه برود و این آخرین دیدار من با شماست.
چون شب دهم محرم رسید، حسین (ع) برای یاران و خانواده اش خطبه ای ایراد کرد و در ضمن آن گفت: تاریکی شب شما را فرا گرفته، از فرصت استفاده کنید و هر کدام از شما دست یکی از خانواده ی مرا گرفته و دور شوید زیرا هدف دشمن تنها من هستم... عباس و دیگران از خانواده اش سخنانی گفتند که در شرح حال آنان بیان گردید و مسلم بن عوسجه پاسخی داد که. قبلا بیان گردید و سعید پاسخی داد که به موقع ذکر خواهد شد، سپس زهیر برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم که کشته می شدم و سپس زنده می گشتم و هزار بار این جریان تکرار می شد و این همه کشته شدن مرگ را از تو و جوانانت، دفع می کرد.
حضرت میمنه لشگر را به زهیر سپردند. او چون بعد از شهادت حبیب شکستگی را در چهره امام حسین دید عرض کرد: یابن رسول الله پدر و مادرم فدایت ،ایـن شکستگـی چیست که در شما میبینم ،آیا ما برحق نیستیم؟ امام علیه السلام فرمـودند: آری بخدا، به علم یقین میدانـم که ما و شما برحق و هدایتیم. زهیر عرض کرد: در این صورت دیگر باکی نداریم ،درحالـی که ما بسوی بهشت و نعمت های آن میرویم. پس زهیر شعری با ابیات کوتاه خواند آنـگاه وداع کرده ،بسوی میدان تاخـت.
چون قبل از حسین (ع) به جنگ پرداختیم: زهیر بن قین با شمشیر عریان که دمش چند شاخه داشت و غرق در سلاح بود و شمشیرش چند دم داشت، به میدان آمد و گفت: ای مردم کوفه! برحذر باشید! از عذاب خدا برحذر باشید. خیرخواهی مسلمانان برای برادر دینی وظیفه حتمی است و ما تا این لحظه مادامی که شمشیر میان ما واقع نگشته برادریم و دین واحد و ملت واحد داریم که اگر شمشیر به میان آید، این رابطه بریده می شود و راهها جدا می شود. همانا خانواده ی رسول خدا وسیله امتحان برای ماها هستند تا چگونه عمل کنیم؟ ما شما را به یاری آنان و ترک کمک به طاغوت زمان ابن زیاد دعوت می کنیم زیرا از اینان جز بدی عاید شما نمی شود، یزید و ابن زیاد چشمان شما را به میله آهنی گداخته کور می کند و شما را مثله می کند و دستها و پاهای شماها را می برند و از شاخه های درخت خرما آویزانتان می کنند و بزرگان و قاریان شما را می کشند چنان که حجر بن عدی و یارانش و هانی بن عروة و امثالش را کشتند. (راوی گوید) او را دشنام دادند و عبیدالله و پدرش را ستایش کردند و گفتند: به خدا سوگند آنقدر پایداری می کنیم تا حسین و یارانش را بکشیم یا آنان را پیش امیر ببریم.
زهیر به آنان گفت: ای مردم! فرزندان فاطمه بیشتر از فرزند سمیه، سزاوار دوستی و کمک هستند. اگر به آنان کمک نمی کنید مبادا آنان را بکشید پس دست از او بردارید تا با یزید مشکلشان را حل کنند زیرا قسم به جانم یزید بدون کشتن او هم از شما خوشنود می شود. (راوی گوید) شمر تیری به سوی زهیر انداخت و گفت: ساکت باش، خدا بکشدت! که ما را با پر حرفی ات خسته کردی. زهیر گفت: ای پسر چارپا (ای پسر کسی که به پاشنه هایش می شاشید) با تو نیستم زیرا تو حیوانی، به خدا گمان نمی کنم دو آیه از قرآن را به خوبی بلد باشی و عمل کنی. تو بایستی منتظر خواری و عذاب دردناک روز قیامت باشی. شمر به او گفت: خدا تو و امامت را تا یک لحظه دیگر خواهد کشت. زهیر گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ به خدا مرگ برایم محبوب تر است از ماندن با شماها. (راوی گوید) سپس به سوی مردم رفت و بر آنان فریاد زد، ای مردم! این نوع اراذل و اوباش شما را نسبت به دین تان بی توجه نکند. به خدا سوگند شفاعت محمد (ص) به قاتلین ذریه و اهل بیت و قاتلین یاران و مدافعین او نمی رسد. (راوی میگوید) مردی از پشت سر او را صدا کرد و گفت: ای زهیر! همانا ابوعبدالله تو را می خواهد و می گوید: به جانم سوگند مانند مؤمن آل فرعون برایشان خیرخواهی کردی و حق را به آنان رساندی (اگر نصیحت و ابلاغ حق سودی داشته باشد)، پس زهیر به سو ی آنان برگشت.
شمر به طرف خیمه های حسین (ع) با سرزنیزه اش حمله برد و چادرها را پاره کرد و گفت: آتش بیاورید تا اینها را با سکنه اش بسوزانم. زنان شیون کردند و از خیمه ها بیرون ریختند و حسین (ع) فریاد زد: ای پسر ذی الجوشن! تو آتش می خواهی تا خانه و خانواده مرا بسوزانی؟ خدا تو را در آتش بسوزاند. در همین موقع زهیر بن قین با ده نفر از یارانش به شمر و یاران او حمله کرد و آنان را از خیمه ها دور ساخت و ابوعزه خبابی از یاران و نزدیکان شمر را به قتل رساند و یاران زهیر نیز بر سر آنان ریختند و بسیاری از آنان را کشتند و زهیر جان سالم بدر برد.
بعد از کشته شدن حبیب، آتش جنگ شعله ورتر شد و زهیر و حر جنگ شدیدی کردند و چون یکی حمله می کرد و در محاصره. قرار می گرفت دیگری حمله می کرد و او را خلاص می کرد تا این که حر کشته شد.
زهیر و سعید بن عبداللَّه حنفى جان خویش را سپر كردند، تا امام حسین علیه السلام همراه جمعى از یارانش، نماز خوف به جاى آوردند.پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدّت یافت. زهیر و اندك یاران باقى مانده امام علیه السلام با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بیتش پرداختند. زهیر هنگام نبرد این گونه رجز مى‏ خواند:
من زهیرم، فرزند قین؛ شما را با شمشیر از حسین علیه السلام دور مى ‏كنم.
زهیر پس از نبردهاى دلیرانه و كم‏ نظیر و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسیله « كثیر بن عبداللَّه شعبى» و « مهاجر بن اوس» به شهادت رسید.
چون به زمین افتاد امام حسین علیه السلام بر بالای سرش آمد ند وفرمودند:
«خداى متعال تو را دور نگرداند و قاتل تو را لعنت كند، همانند لَعْنِ كسانى كه آنها را به صورت میمون و خوك درآورد.»


«لعنت خدا بر قوم ظالم»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : زهیر، زهیر بن قین، کربلا، هانی بن عروه، شب دهم، زهیر بن القین، مکه،
لینک های مرتبط :




عبداللَّه اصغر فرزند امام حسن مجتبى علیه السلام بود ، مادرش دختر سلیل بن عبداللَّه بجلى بود كه برخى نام وى را رمله آورده‏ اند. وى در حادثه عاشورا هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و در خیمه زنان نگه‏دارى مى ‏شد.
لحظات آخر سیدالشهدا علیه السلام چون مالک بن النسر الکندی شمشیر بر سر حضرت فرود آورد حضرت کلاه را از سرش بیرون آورد، پارچه و کلاه دیگری خواست، سر مبارکش را با پارچه بست و کلاه را بر سر نهاد و عمامه را روی آن بست، شمر و اطرافیانش به جای خود برگشتند، کمی درنگ کرد. سپس برگشت، اطرافیان هم برگشتند و اطراف آن حضرت حلقه زدند، عبدالله بن الحسن از بین زنان حرم، بیرون دوید و به سوى عمویش حركت كرد. زینب علیها السلام او را گرفت و امام علیه السلام نیز فرمود:« خواهرم او را نگه دار»، ولى عبداللَّه نپذیرفت و از بازگشت به خیمه به شدت خوددارى كرد و گفت:«به خدا قسم هرگز از عمویم جدا نخواهم شد.»
در آن هنگام ابجر [بحر] بن كعب شمشیر خود را بر امام علیه السلام فرود آورد. عبداللَّه گفت: «واى بر تو اى فرزند زن ناپاك! آیا مى‏ خواهى عموى مرا بكشى؟ و دست خود را سپر قرار داد كه قطع شد و به پوست آویخت. او فریاد: «یا عمّاه » برآورد و حسین علیه السلام وى را در آغوش كشید و به سینه چسبانید و فرمود: «برادرزاده شكیبا باش كه خیر است و خداوند تو را به پدران پاك و نیكوكارت، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، على بن ابى ‏طالب علیه السلام، حمزه، جعفر و حسن بن على علیهم السلام كه درود خداوند بر آنان باد ملحق خواهد ساخت.»
ناگاه حرملة بن كاهل تیرى به سوى وى پرتاب كرد و او را در دامن عمویش به شهادت رسانید.

«لعنت خداوند بر ستمگران»





نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : عبدالله، عبدالله اصغر، فرزند امام حسن، عبدالله بن حسن، حرمله،
لینک های مرتبط :




نام وى بنا به مشهور ابوبكر است، ولى برخى او را عبداللَّه، یا عبداللَّه الاكبر نیز نوشته‏ اند. ابوبكر فرزند امام حسن مجتبى علیه السلام بود  و مادرش ام‏وَلَد (كنیز) بود نام وى را نُفَیْلَه، امِّ اسحاق، و نیز «رَمْلَه» نوشته‏ اند.
ابوبكربن الحسن بعد از شهادت پدرش به همراه برادرانش پیوسته در خدمت عمویش امام حسین علیه السلام بود و با آن حضرت به کربلا آمد.روز عاشورا بعد از به خاک و خون کشیده شدن برادرش قاسم خدمت امام حسین علیه السلام رسید و اذن میدان خواست تا جانش را فدای حجت الله کند و انتقام قاتلان برادرش را بگیرد. پس از وداع با عمو و اهل خیام به میدان رفت و هماورد طلبید و خود را معرفی کرد که منم ابوبکر فرزند حسن بن علی بن ابیطالب و آن گستاخان را به مبارزه طلبید.تا فهمیدند او نیز از نسل جنگجوی عرب و فاتح خیبر است از شدت دشمنی شان با علی علیه السلام بر سر او ریختند ، عده ای را به خاک هلاکت کشاند اما سرانجام بر اثر شدت جراحات وارده تاب مقاومت را از دست داد، آغوش باز جدش را دید که اورا به سوی خود میخواند بر زمین افتاد و از زمین کربلا به آغوش عرش خدا رفت. امام باقر علیه السلام در حدیثى قاتل وى را عُقْبَه غَنَوى معرفى كرده است.
و مقصود شاعری که در رثای مصیبت های کربلا شعر سروده است همین ابوبكر بن حسن علیهما السلام است:
در قبیله « غنى» قطره‏ اى از خون ما هست [ كه باید انتقام بگیریم‏] و در قبیله « اسد» نیز خون دیگرى از ما است كه فراموش نمى‏كنیم.
چون مختار ثقفى قیام كرد ودر جستجوی قتله کربلا بود وحکومت کوفه را به دست گرفت، به جُست‏جوى عبداللَّه غنوى پرداخت،اما به وى اطّلاع داده شد كه از ترسش به «جَزِیرَه» گریخته است. مختار نیز فرمان داد خانه‏ اش را ویران و با خاك یكسان كنند.
«وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : ابوبکر، ابوبکر بن حسن، فرزند امام حسن در کربلا، فرزندان امام حسن در کربلا، مختار ثقفی، عبدالله، غنوی،
لینک های مرتبط :




محمّد اوسط فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام و مادرش امامه بنت عاص است. محمد پس از شهادت پدر بزرگوارش در كنار امام حسن علیه السلام بود و پس‏ ازشهادت ایشان در خدمت امام حسین علیه السلام بود، و آن حضرت را از مدینه تا كربلا همراهى كرد.
روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر علیه السلام و تعدای از بنی هاشم خدمت برادر رسید و اذن میدان گرفت و پس از وداع با اهل خیام همانند پدرش أسدالله چون شیری بر دشمنان حمله نمود و آن بزدلان مانند گوسفند فرار می کردند که عده ای بر اثر فرار روی هم ریختند و به هلاکت رسیدند.جناب محمد، یک به یک یزیدیان را به خاک هلاکت می کشانید و این گونه رجز می خواند:
رهبر و بزرگم على علیه السلام است داراى افتخار فراوان، از خاندان صادق، بزرگوار و با فضیلت هاشم. این حسین علیه السلام پسر پیغمبر صلى الله علیه و آله است كه من با شمشیر برنده از او دفاع مى‏ كنم.
پس از جنگ نمایانی که کرد بر اثر شدت جراحات طاقتش کم شد و خون بسیاری از او رفت. ناگاه اسبش را پی کردند و بر زمین افتاد، بر سر او ریختند و ایادی دارمی ملعون جنابش را به شهادت رساند.

«لعنت خدا بر یزیدیان»





نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : محمد، امامه، امامه بنت عاص، فزندان امیرالمومنین، بنی هاشم، یزیدیان، محمد بن علی،
لینک های مرتبط :



جعفر فرزند حضرت علی علیه السلام و مادرش فاطمه امُ ‏البنین دختر حزام بن خالد است. دوران زندگی را به مدت 2 سال با پدرش علی علیه السلام و 12 سال با برادرش امام حسن علیه السلام و 21 سال با برادرش امام حسین علیه السلام سپری نمود پس در حادثه کربلا سن شریف او 21 سال تمام بوده است روایت شده است امیرالمؤمنین علیه السلام به واسطه علاقه و محبتی که به برادرش جعفر داشت، او را جعفر نامید.

وقتی که عبدالله و عثمان برادران مادر و پدری او به شهادت رسیدند، عباس علیه السلام جعفر را خواست و گفت به کارزار بشتاب تا تو را مانند دو برادرم شهید ببینم و شهادت تو را نیز مانند شهادت دو برادر دیگرم به حساب خدا بگذارم زیرا شما فرزندی ندارید، جعفر به میدان شتافت و به دشمن حمله نمود ، شمشیر می زد و رجز می خواند:
من، جعفر، داراى مقامى والا هستم پسر على نیكوكار و بخشنده مى‏ باشم‏.
آن على كه وصى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بلندمرتبه و داراى ولایت است؛ عمویم جعفر و دایى‏ ام از جهت شرافت بس است مرا. از حسین علیه السلام كه صاحب فضیلت است پشتیبانى خواهم كرد.
پسر اسدالله شجاعانه جنگید و تعدادی از یزیدیان را به هلاکت کشاند و در همین هنگام تیرى به وسیله خولى اصبحى پرتاب شد و به پیشانى یا چشم او اصابت كرد، واز اسب بر زمین افتاد و هانى بن ثبیت حضرمى سر مبارکش را جدا کرد.

«لعنت الله علی القوم الظالمین»





نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : جعفر طیار، جعفر بن علی، برادران ابوالفضل، ام البنین، فرزندان امام علی در عاشورا، برادران امام حسین، خولی،
لینک های مرتبط :





پدر گرامیش علی علیه السلام او را به نام صحابی بزرگ؛ عثمان بن مظعون، که از زاهدان عظیم بود عثمان نامید. عثمان بن مظعون مردی بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در وفات او گریست و روی او را پس از مرگ بوسید و دائم به زیارت مزار او میرفت.
عثمان بن علی علیه السلام‏ دو سال پس از برادرش عبداللّه دیده به جهان گشود و هنگام تولدش، امیرالمومنین على علیه السلام فرمود: به یاد برادرم، « عثمان بن مظعون»، او را « عثمان» نامیدم.
عثمان و برادرانش ( عباس و عبدالله و جعفر) با وجود این كه شمر به آنها امان نامه داد نپذیرفتند و برادر خویش امام حسین علیه السلام را تنها نگذاردند. عبدالله بن علی علیه السلام که به شهادت رسید حضرت عباس، عثمان را خواست و گفت: به سوی میدان بشتاب - چنان که به عبدالله فرمود - عثمان بن علی به میدان تاخت، شمشیر می زد و چنین رجز خواند:
من عثمان صاحب افتخاراتم، آقایم على علیه السلام است كه كارهاى نیكش آشكار و عموزاده پیامبر پاك صلی الله علیه و آله وسلم است، برادرم حسین علیه السلام از بهترین نیكان و پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و على علیه السلام، سرور هر كوچك و بزرگ است.
آن سرور دلیرانه می جنگید و پیش میرفت. ناگهان خولی بن یزید أصبحی تیری به سوی او رها کرد که سخت او را مجروح نمود و ضعف بر او مستولی گشت و به پهلو به زمین افتاد، مردی از قبیله بنی أبان بن دارم آمد و او را شهید کرد و سر مبارکش را از بدن شریف جدا ساخت.
خولى از دژخیمان كوفه و دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود. او در روز عاشورا پس از آنكه امام حسین علیه السلام در قتلگاه به زمین‏ افتاد جلو آمد تا سر مطهر آن حضرت را از بدن جدا كند اما نتوانست اما بعداز تمام شدن واقعه سر امام حسین علیه السلام را به اتفاق حمید بن مسلم نزد ابن زیاد به كوفه آورد. وقتى مختار قیام كرد گروهى را در پى خولى فرستاد آنها رفتند و خانه وى را محاصره نمودند چون راه فرار را بر خود بسته دید به ناچار خود را در زیر سبدى در مستراح پنهان كرد. به خانه وى ریختند و از همسرش كه از دوستان اهل بیت علیهم السلام بود و از آن روزى كه سر امام حسین علیه السلام به خانه آورده بود و در تنور جاى داد كینه‏ اش در دل گرفته بود، پرسیدند خولى كجاست؟ وى با زبان گفت: از او خبرى ندارم ولى با دست جاى پنهان شدن وى را نشان داد. او را دستگیر و نزد مختار آوردند. مختار گفت: خدا تو را لعنت کند که عثمان و جعفر فرزندان على علیه السلام را كشتى و سر امام حسین علیه السلام را به كوفه آوردى. سپس فرمان داد، تا او را در آتش افكندند و زنده زنده سوزاندند تا خاكستر گردید.

«لعنت خداوند بر دشمنان اهل بیت»





نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : عثمان بن علی، عثمان بن مظعون، خولی،
لینک های مرتبط :



عبداللَّه، فرزند امیرالمؤمنین، على علیه السلام، از جمله چهار پسر ام ‏البنین، دختر حزام است كه در كربلا به شهادت رسید. برخى نام وى را عبداللَّه اكبر و كنیه ‏اش را ابومحمد نوشته ‏اند. او هشت سال از حضرت عباس كوچك‏تر بود و شش سال در زمان پدرش، على علیه السلام، و 25 سال را در روزگار امام حسین علیه السلام زندگى كرد و از خود فرزندى به یادگار نگذاشت.
عبداللَّه همراه امام حسین علیه السلام از مدینه تا مكه و سپس به كربلا آمد؛ و از جمله فرزندان ام ‏البنین است كه شمر بن ذى‏ الجوشن از ابن ‏زیاد برایشان امان‏ نامه گرفت و به كربلا آورد. اما آن آزاد مردان و شیران ام البنین علیها السلام امان نامه را نپذیرفتند و در امان حجت الله ماندند.
در روز عاشورا پس از آن‏كه حضرت ابوالفضل علیه السلام شهادت بسیارى از خاندانش را مشاهده كرد به ترتیب سن، برادرانش را یکی پس از دیگری می خواست و میگفت به کارزار بشتابید، نخستین برادری را که طلبید عبدالله برادر پدری و مادری اش بود. خطاب به برادران خود فرمود: برادرانم ؛ جانم به فداى شما باد! پیش بروید و جان خویش را سپر سید و آقاى خود نموده از وى حمایت كنید و ثابت‏ قدم باشید تا در كنار او به شهادت برسید. آنان به فرمان برادر به میدان رفتند و تمام تیرها و نیزه‏ ها و شمشیرها را به جان خریدند، عبداللَّه بن على علیه السلام پیش از برادران خویش به میدان رفت و چنین رجز خواند:
من پسر مرد دلاور و با فضیلتم، آن مرد امام‏ على علیه السلام نیكوكار مى‏ باشد؛ شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و كیفردهنده ‏اى كه ترس از وى هر روز آشكار بود.
عبداللَّه به میدان رفت و در حمله نخست صد و بیست تن از سپاه دشمن را به هلاكت رساند.
عبداللَّه جنگ شدیدى كرد تا آن‏كه با هانى بن ثُبیت حضرمى درگیر شد و پس از رد و بدل شدن دو ضربت با ضربه‏ اى كه بر فرق وى فرود آمد به شهادت رسید.
«لعنت خدا بر قاتلانش»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : عبدالله، پسر امام علی، عبدالله بن علی، عبدالله پسر ام البنین، فرزندان ام البنین، عبدالله فرزند ام البنین،
لینک های مرتبط :



عباس بن علی بن ابی طالب، مکنّی به ابوالفضل، در روز چهارم ماه شعبان سال بیست و ششم هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشود و در سال شصت و یکم هجری به شهادت رسید. سنّ مبارکش را هنگام شهادت سی و چهار سال نوشته اند. از این مدت چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و نُه سال با برادرش امام مجتبی علیه السلام و یازده سال با امام حسین علیه السلام زیست.

مادرش فاطمه دختر حزام از قبیله بنی کلاب، مکنّی به امُ البنین می باشد که پس از شهادت حضرت فاطمه علیها السلام به پیشنهاد عقیل امیرالمؤمنین علیه السلام او را به همسری برگزید، چرا که آن حضرت از عقیل خواستار همسری از تبار دلاوران نام آور شد تا فرزندی دلیر و شجاع برای او آورد و عقیل امُ البنین علیها السلام را به آن حضرت پیشنهاد نمود. ثمره این ازدواج چهار فرزند به نام های عباس، عبداللَّه، جعفر و عثمان بود.
گویا عباس علیه السلام فقط برای یاری و جانفشانی برای برادرش آفریده شده بود چرا که پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام در آخرین شب حیاتشان، عباس علیه السلام را در آغوش گرفت ه، به سینه خود چسبانیدند و چشمان او را بوسه زدند و فرمود ند:
« پسرم، به زودی در روز قیامت به وسیله تو چشم من روشن می گردد، فرزندم، چون روز عاشورا فرارسید و داخل شریعه شدی، مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت حسین تشنه است »
این مواسات و جانفشانی آنقدر ارزشمند است که در روز محشر که تمام خلائق حتی انبیاء اولوالعزم و شهدا وصالحین چشم به شفاعت پیامبر صلی الله علیه وآله دارند، آن برگزیده خدا به برادرش علی علیه السلام می فرماید: به همسرت فاطمه علیهاالسلام بگو برای شفاعت و نجات امت در این فزع اکبر چه دارد؟ علی علیه السلام پیام را به حضرت فاطمه علیهاالسلام می رساند، و آن بانو در جواب می فرمایند:
« ای امیرالمؤمنین برای ما در مقام شفاعت دو دست بریده پسرم حضرت عباس علیه السلام کافی است»
قمر منیر بنی هاشم هنگامی که سیدالشهدا علیه السلام مدینه را ترک کردند به همراه ایشان از مدینه خارج و همواره در رکاب برادر خدمتگذاری می کردند.داستان فداکاری ها، خدمات و قضایای اتفاق افتاده از مدینه تا کربلا پیرامون شخصیت عباس بن علی علیهما السلام بسیار است که به اختصار یک مورد بیان میگردد ، تا هرچند قلیل و اندک، گوشه ای از شخصیت عظیم باب الحوائج ابالفضل العباس علیه السلام آشکارشود.
روز هشتم ذیحجة الحرام ( یوم الترویه) سال شصت هجری قمری، زمانی که حجاج بیت الله الحرام عازم سرزمین عرفات بودند، یزید بن معاویه نیروهایی را - در حالی که سلاح در زیر احرام بسته بودند - گماشته بود تا امام حسین علیه السلام را در خانه ی خدا به قتل برسانند.
بنی هاشم و اصحاب سیدالشهدا علیهم السلام از این توطئه مطلع گشتند، اطراف امام علیه السلام را گرفته واز جان امام علیه السلام حفاظت می نمودند.
در این حال، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام با اجازه ی امام حسین علیه السلام بر فراز کعبه رفتند و خطاب به بنی امیه خطبه ا ی غرا وپرشوری ایراد فرمودند.
«حمد خدایی را سزاست که این کعبه را به قدوم پدر او ( اشاره فرمود به امام حسین علیه السلام) شرافت داد، مکانی که از دیرباز برای او بیت بود ولی امروز ( به یمن قدوم پدرش) قبله گردیده است.ای کافران فاجر و فاسق! آیا ادامه امر حج را برای امام پاکان و نیکان مانع می شوید؟ چه کسی سزاوارتر از او به خانه کعبه است؟ چه کسی از او به کعبه نزدیک تر است؟اگر حکمت های الهی آشکار نمی شد و اسرار بلندمرتبه خداوند هویدا نمی گشت و این کعبه برای امتحان مردم نبود، هر آینه کعبه پیش از آن که امام به طواف آن بیاید، به سوی امام پرواز می کرد.به تحقیق مردم استلام حجرالاسود می کنند ( دست خود را به حجر می کشند و حجر را می بوسند) ولی حجرالاسود دست امام را می بوسد و استلام می نماید. اگر مشیت، خواست و اراده ی مولای من ( امام حسین علیه السلام) از مشیت خدای رحمان سرچشمه نمی گرفت و به آن تعلق نداشت، هر آینه همانند باز شکاری خشمگین که بر گنجشک های در حال پرواز هجوم می آورد، بر شما حمله می بردم. آیا قومی را می ترسانیدکه در کودکی مرگ را به بازی می گرفتند؟ پس حال ایشان در دوران بزرگسالی چگونه خواهند بود؟ و به جای حیوانات، جان خود و عزیزترین کسانم را در برابر او فدا می کردم.هیهات! بنگرید آن هم به دقت بنگرید ( سزاوار است پیرو چه کسی باشید؟) از کسی پیروی کنید که شارب الخمر است، یا از کسی که صاحب حوض و کوثر است؟ از کسی ( پیروی کنید) که در خانه ی او آوازه خوان های مست وجود دارد، یا از کسی که در بیت او وحی و قرآن است؟از کسی ( پیروی کنید) که در خانه ی او هوسرانی و آلات لهو و لعب و پلیدی است، یا از کسی که در خانه او پاکی و نشانه های خداست؟ هیهات! شما در گمراهی و انحرافی واقع شدید که قریش در آن قرار داشتند، آن ها کشتن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اراده کردند و شما کشتن فرزند دختر پیامبرتان علیهم السلام را اراده نموده اید! تا زمانی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام زنده بود، کشتن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای آنان ممکن نبود. چگونه برای شما کشتن ابی عبدالله الحسین علیه السلام امکان پذیر است، تا مادامی که من، زنده باشم؟ بیایید تا شما را به راه کشتن ( امام حسین علیه السلام) آگاه کنم، به کشتن من مبادرت ورزیده و اقدام کنید، گردن مرا بزنید تا مراد شما حاصل گردد.
خداوند شما را به مقصودی که برای آن دور هم جمع شدید، نرساند، و عمرهای شما را کوتاه، اولادتان را پراکنده سازد و شما و اجدادتان را لعنت کند».
ابالفضل العباس علیه السلام در سرزمین کربلا علمدار سپاه حسینی بود که از روز دوم محرم و ورود به کربلا اتفاقات زیادی رخ داده که فقط به گوشه ای از این ماجرا در روز عاشورا پرداخته می شود.
ظهر عاشورا پس از اقامه نماز و به شهادت رسیدن اصحاب سیدالشهدا علیه السلام چون آن جناب تنهائی برادرش را دید، خدمت آن حضرت آمده عرض کرد: ای برادر، مرا رخصت می فرمائی که جان خود را فدای تو گردانم ؟
حضرت از شنیدن این سخن گریه شدیدی نمود، سپس فرمود: ای برادر، تو علمدارسپاه منی، چون تو کشته شوی لشگر از هم پاشیده شو د.
حضرت عباس علیه السلام عرض کرد: ای برادر، سینه ام تنگ شده و از زندگی دنیا سیر شده ام و اراده دارم از این جماعت منافق خونخواهی کنم.
امام حسین علیه السلام فرمود: حال که قصد میدان داری به سمت فرات برو و کمی آب برای کودکان مهیا کن. حضرت عباس علیه السلام به سوی لشکر حرکت نمود و آن ها را نصیحت و موعظه کرد. لکن در قلب آن سنگ دلان اثر نکرد.
وبعد به صدای بلند فرمود: ای عمرسعد، این حسین فرزند رسول خداست که اصحاب و اهل بیت او را کشته اید، و این ها عیال و اولاد او هستند که تشنه می باشند، به آن ها آب دهید که قلبهایشان از تشنگی آتش گرفته است .
کلام آن بزرگوار در دل بعضی از آن ها اثر کرد و گریه کردند؛ و لکن شمر ملعون به صدای بلند فریاد کرد: ای پسر ابوتراب، اگر تمام زمین آب باشد، قطره ای از آن را به شما نمی دهیم تا در بیعت یزید داخل شوید.
خدمت برادر برگشت و آنچه شنیده بود به عرض رسانید.
لختی بعد صدای العطش اطفال برادر ، به گوشش رسید. سوار بر اسب خود شد و نیزه بدست گرفت، مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود ( شاید آبی بیاورد) چهار هزار نفر موکل فرات بودند. دور آن جناب را احاطه کرده و بدن شریفش را تیرباران نمودند. آنچنان بدن او را آماج تیر قرار دادند که زره بر تن وی همچون خارپشت می نمود.
آن شیر بیشه ی شجاعت بر ایشان حمله کرد و رجز خواند، از هر طرف که حمله می کرد لشکر را متفرق می ساخت تا آنکه بروایتی هشتاد تن را به دوزخ فرستاد و وارد شریعه شد، و خود را به آب فرات رسانید.
از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تافته بود خواست آبی بیاشامد و کفی از آب برداشت، تشنگی حسین علیه السلام و اهل بیت او را به یاد آورد، و فرمود:
« والله لا أذوق الماء و سَیِّدی الحُسَین ع َطشان»
آب را از کف بریخت، و مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه به بیرون شتافت و متوجه خیمه ها شد . لشکر چون چنین دید راه را بر او گرفت، و از هر طرف او را احاطه کرد.
آن حضرت چون شیر خشمناک بر آن ها حمله می کرد و به راه خود ادامه می داد ناگاه نوفل ازرق کمین کرده، از پشت نخل بیرون آمد، و حکیم بن طفیل او را کمک کرده، ضربتی بر آن جناب زدند و دست راست آن بزرگوار را قطع کردند.
آن جناب مشک را بدوش چپ افکند و شمشیر را به دست چپ داد و بر یزیدیان حمله می کرد، و این رجز را می خواند:
«به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، من پیوسته از دین خود و از امامی که به راستی به یقین رسیده و فرزند پیامبر پاک و امین صلی الله علیه و آله و سلم است حمایت می کنم!»
پس جنگ نمایانی کرد تا ضعف بر او چیره شد. در این هنگام حکیم بن طفیل طائی که پشت درختی در کمین بود ضربتی بر دست چپ او فرود آورد و عباس علیه السلام چنین رجز خواند:
«ای نفس از کافران مهراس و به رحمت ایزد بزرگ و همنشینی با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بشارت باد، اینان به ستم دست چپم را بریدند؛ پروردگارا ایشان را به آتش شرربار دوزخ درافکن!»
مشک را به دندان گرفت و همت نمود تا آب را به لب تشنگان خیمه ها برساند که تیری بر مشک آب آمد و آب به زمین ریخت، و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب افتاد و فریاد نمود: برادر، برادرت را دریاب.
بنوفل بن ازرق عمودی آهنین بر فرق مبارکش ز د و بر اثر آن عمود فرق سر از هم بشکافت و شکستگی سر نزدیک دماغ رسید.
جناب امام حسین علیه السلام چون صدای برادر شنید خود را به او رسانید، چون برادر را به آن حالت دید، قطرات اشک از دیده جاری نمود و فرمود:
«الآنَ انْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حیلَتی و شَمِتَ بی عدوّی »
اکنون کمرم شکست و رشته تدبیر و چاره من گسسته شد و دشمن به من گستاخ شد.
از کثرت جراحات وارده بر عباس علیه السلام، حضرت امام حسین علیه السلام نتوانست او را به خیمه ابدان شهداء حمل نماید. پس جسم شریف و قطعه قطعه برادر را در کنار فرات گذاشت و با چشمی گریان و قامتی خمیده و محزون به خیمه ها برگشت وناله سرداد:
آیا فریاد رسی هست که به فریاد ما برسد؟ آیا پناه دهنده ای هست که مارا پناه دهد؟ آیا طالب حقی هست که مارا یاری کند؟آیا کسی هست که از آتش جهنم بترسد و از ما دفاع کند؟
« سکینه جلو آمد و از عمویش سؤال کرد. حضرت جواب اورا با پایین کشیدن عمود خیمه ابالفضل علیه السلام دادند در این هنگام به مخدرات فرمودند که لباس اسیری بر تن کنید که دیگر حمایت کننده خیام و علمدار کاروان به شهادت رسید.
حضرت زینب علیها السلام فریاد برآورد: وای برادر، وای عباس، وای از هلاکت ما بعد از تو. زنان گریه کردند و امام حسین علیه السلام با آن ها گریه می کرد و می فرمود: وای بعد از تو - ای برادر - ما ضایع شدیم.»
نقل شده است هنگام تعمیر نمودن قبور شهداء از مرحوم سید بحرالعلوم سؤال کردند: قبر هر یک از شهداء را به فراخور قامت آن شهید یافتیم مگر قبر ابوالفضل علیه السلام که خیلی کوچک بود با آنکه:
« حضرت عباس مردی بلند قامت، زیبا و خوش سیما و قوی بود، و چون بر اسب تنومندی سوارمی شد زانوهای مبارکش تا سر اسب بلند بود، وپاهایش به زمین کشیده می شد».
مرحوم سید بحرالعلوم از شنیدن این سؤال آنقدر گریست که بی هوش شد، چون به هوش آمد فرمود: روز دوازدهم بعد از آنکه حضرت زین العابدین علیه السلام اجساد شهداء را به خاک سپرد، کنار نهر علقمه آمد هر چه خواست جسم شریف و قطعه قطعه ی عمویش عباس را حرکت دهد، و نزد قبر شهدا بیاورد نتوانست. چون دید بدن مثل گوشت کوبیده و قطعه قطعه است، لذا همان جا به خاک سپردند، و اعضای قطع شده را جمع کرده در قبر نهادند و این دلیل کوچکی قبر، است.

«لعنت خدا بر قاتلانش»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها : تاسوعا، عاشورا، قمر بنی هاشم، عباس، ابوالفضل، ابوفاضل، قمر،
لینک های مرتبط :



علی اکبر علیه السلام بزرگ‏ترین فرزند امام حسین علیه السلام است. مادرش لیلی دختر ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی می باشد، عروة بن مسعود یكی از سادات اربعه در اسلام بود، كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را مثل صاحب یاسین (كه قوم خود را به خدا دعوت كرد و او را كشتند) و شبیه ترین مردم به عیسی بن مریم نامیدند. بسیارى از مورخان از او با لقب الاكبر، یاد كرده‏ اند.
آیینه تمام نمای پیامبر صلی الله علیه و آله در یازدهم ماه شعبان سال سی و سه هجری متولد شد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار او را دوست می داشت.او جوانى عالم، وارسته، رشید و شجاع بود و از صفات انسانى و سجایاى اخلاقى والایى برخوردار بود.
در وصف مقام ملکوتی تالی تلو معصوم، شاهزاده علی اکبر علیه السلام فرمایش نورانی پدرش در هنگام بدرقه او به میدان کفایت است که فرمودند:
« الّلهمَّ اشهَد عَلی هؤلاء القوم فَقَد بَرَزَ اِلیهِم غُلامٌ اَشبَهُ النّاس خَلقاً و خُلقاً و مَنطقاً بِرَسولِ الله صَلَّی الله عَلیه و آلِه و سلّم»
«خدایا گواه باش، جوانی كه در خلقت و سیرت و گفتار، شبیه ترین مردم به پیغمبرت صلی الله علیه و آله و سلم بود به جنگ این مردم رفت، هرگاه به دیدن پیغمبرت صلی الله علیه و آله و سلم مشتاق می شدیم به صورت این جوان نگاه می كردیم».
جمیع عقول در حیرت مقام بلند علی اکبر علیه السلام مانده اند چرا که کلام، کلام حجت خداست که خدا را شاهد گرفته که علی خَلقا و خُلقا و منطقا به اشرف مخلوقات محمَّد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم شبیه است همان برگزیده ای که خلقت ظاهرش معتدل ترین خلقت انسانی بود که خلقت انسان بهترین خلقت هاست و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم احسن تقویم و افضل ترکیب بود از جمیع مردم.
على‏ اكبر علیه السلام در نهضت كربلا همراه و همگام پدر بود. پس از حركت شبانه كاروان امام حسین علیه السلام از منزلگاه قصر بنى ‏مقاتل، روى اسب، چشمان امام حسین علیه السلام را خواب‏ ربود. پس از بیدارى كلمه استرجاع «اِنّا ِلله و اِنّا اِلیه راجِعون»بر زبان مبارک جاری ساخت و حمد خداى را به جاى آورد.
على‏ اكبر علیه السلام سبب آن را پرسید. حسین علیه السلام فرمود: در خواب دیدم سوارى مى‏ گفت: این كاروان به سوى مرگ مى ‏رود. على‏ اكبر پرسید: «أفَلَسنا عَلی الحَقّ»آیا ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا. عرض کرد: «اذاً لا نبالی بِالمَوت»
وقتى برحقیم از مردن در راه حق چه باك؟
وسرانجام روز عاشورا فرارسید ،امام سجاد علیه السلام نقل می کنند: روز عاشورا به بیماری سختی گرفتار بودم، در آن حال دیدم یكی آهسته آهسته دست و پای مرا می بوسد. نگاه كردم دیدم برادرم علی اكبر است كه در كمال ادب بر روی پایم افتاده و صورت خود به كف پایم می مالد، گفتم: ای برادر، چه شده است كه حالت دگرگون و اشكت جاری است؟ پاسخ داد: «پدرم تنها مانده، یارانش كشته شده اند، اینك قصد آن دارم كه جانم را نثارش كنم.»
چون حضرت علی اكبر علیه السلام مقابل پدر آمد و اجازه خواست،زنان از خیمه ها بیرون آمدند و گرد او جمع شدند، عمه ها و خواهرهای او عنان اسبش را گرفتند و مانع از رفتن او شدند.
امام حسین علیه السلام حالش دگرگون شد به طوری كه نزدیك بود جان دهد، فریاد برآورد او را رها كنید.
«فانَّه مَمسُوسٌ فی الله و م َقتُولٌ فی س َبیلِ الله»
«كه او غرق در خداست و كشته ی راه خدا می باشد»،
امام حسین علیه السلام به دست خود عمامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم را بر سرش بست سلاح جنگ به قامت علی اكبر پوشانید، و كلاه خودی فولادی بر سر او گذاشت، و كمربندی چرمی كه از علی مرتضی علیه السلا م به یادگار داشت بر كمر وی بست و شمشیر مصری بر میان او حمایل كرد و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدین گونه روانه میدان كرد.
راوی گوید: دیدم آن حضرت هنگامی که علی به میدان می رفت او را بدرقه می کرد، از شدت غم گاهی می نشست و گاهی بر می خاست و سر خود را به آسمان بلند می كرد و می فرمود: «خدایا شاهد باش كه علی را فدای امت جدّم صلی الله علیه و آله و سلّم كردم».
او با حمله‏ هاى دلاورانه‏ اش، لشگر دشمن را به ستوه آورد به گونه‏ اى كه ناله و فریاد از آنها برخاست.در نخستین حمله ‏اش یكصد و بیست نفر را به خاك هلاکت افكند. سپس در حالى كه زخم‏هاى بسیار برداشته بود به سوى پدر برگشت و گفت: اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگینى سلاح مرا به زحمت انداخت. آیا جرعه‏ اى آب هست تا براى جنگ با دشمن بدان وسیله، نیرو بگیرم؟
امام علیه السلام گریست و فرمود: فرزندم! بر محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على علیه السلام و پدرت گران است كه ایشان را بخوانى و پاسخت را ندهند و از آنان كمك طلبى و كمكت نكنند. فرزندم! زبانت را پیش آر. پس زبان شاهزاده را مكید و انگشتر خود را به او سپرد و فرمود:«این انگشتر را در دهان بگذار و به نبرد با دشمن برگرد كه به زودى جدّت رسو ل الله صلی الله علیه و آله و سلّم با جامى سرشار شراب بهشتی- كه پس‏ از آن، هرگز تشنگى نیابى- تو را سیراب مى‏ كند».
علی اکبر علیه السلام سپس به میدان بازگشت و طلب مبارز نمود، احدی جرئت نمی كرد با او بجنگد.
ابن سعد ملعون طارق بن كثیر را خواند و به او گفت: از ابن زیاد جایزه درخواست كن و به جنگ این جوان برو و سرش را برای من بیاور. آن ملعون گفت: تو از ابن زیاد ملك ری می گیری، من به سوی او می روم، به شرط آنكه از او برایم امارت موصِل را بگیری. عمرسعد قبول كرد و انگشتر خودش را گرو نزد او گذاشت.
طارق به جنگ آن بزرگوار بیرون رفت، و با هم مقاتله كردند، تا اینكه آن حضرت ضربه محكمی به او زد و او را هلاکت رساند.
پس برادرش به میدان آمد كه حضرت علی اكبر علیه صلوات الله شمشیر به چشمانش زد و او را نیز كشت. دیگر كسی جرأت نمی كرد به مبارزه ی با او بیرون آید، تا اینكه عمرسعد ملعون فریاد برآورد: آیا كسی نیست به جنگ با او برود؟ بَكر بنِ غانم به سویش شتافت. چون آن ملعون عازم جنگ شد، رنگ صورت امام حسین علیه السلام دگرگون شد. مادرش لیلی عرض كرد: ای سیّد من، مگر جوانم كشته شد؟ فرمود: نه، و لكن مردی به جنگ او آمد كه بر او می ترسم، برو برای فرزند خود دعا كن، كه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم: دعای مادر در حق فرزند، مستجاب است. لیلا علیها سلام در خیمه برای جوانش دعا كرد و به خدا عرضه داشت:
«ای كسی كه یوسف را بعد از فراق یعقوب به او بازگرداندی، و او را در زندگی مسرور نمودی، و ای كسی كه اسماعیل را به هاجر رساندی، پروردگارا به تشنگی ابا عبدالله علیه السلام وغربت او قسمت می دهم ؛ بازگشت فرزندم را بر من منت گذار». و بكر را لعنت نمود.
در حین جنگ حضرت علی اكبر علیه السلام نگاه كرد دید زره زیر بغل بكر سوراخ است، شمشیر خود را چنان در آنجا زد كه او را دو نصف كرد و به درك واصل نمود. نوه ی حیدر کرار سخت جنگید و هشتاد نفر دیگر را به هلاكت رسانید و سرانجام با ضربه منقذ بن مرّه عبدى نقش بر زمین گشت. پس از آن ضربه ها دست به گردن اسب انداخت و آن حیوان وحشت زده او را به سوى سپاه دشمن برد و آنان با شمشیرهاى خود، او را قطعه قطعه كردند.
على‏ اكبر علیه السلام [ در لحظات آخر] ندا داد: پدر جان! اینك این جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم است كه با قدح سرشار خود مرا شربتى داد كه پس از آن هرگز تشنگى نیابم و مى ‏فرماید: بشتاب! بشتاب! كه براى تو نیز جامى فراهم است.
در آن حال امام حسین علیه السلام به میدان شتافت و در كنار بدن على اكبر نشست. صورت به صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. چه چیز ایشان را جرأت داد بر شكستن حرمت خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله؟ اى پسر، بعد از تو خاک بر سر این دنیا.
حضرت دید سنگدلان جای سالمی در بدن آن جوان نگذاشته اند، و از ضربت تیر و شمشیر و نیزه و خنجر جسم جوانش را مشبّك كرده اند. مقاتل نقل می کنند که امام هفت مرتبه فریاد كشید :«آه پسرم علی ،آه میوه دلم ، پسرم تو را کشتند».آقا با دست مبارك، خون از دندانهای عزیزش پاك می كرد و شروع به بوسیدن دندانهای علی کرد و می فرمود:
 «چون سخن بگویم تو ورد زبان منی، و چون سكوت كنم تو نقش دل منی، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: تو از هم و غم دنیا راحت شدی و به سوی رحمت خدا و بهشت رفتی، ولی پدرت غریب ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو.
زینب كبرى علیها سلام در حالى كه با ناله ‏اى جان‏سوز مى‏ فرمود:«اى محبوب دلم، پسرِ برادرم»، آمد و خود را بر آن بدن پاره پاره انداخت. امّا امام علیه السلام خواهر خود را نزد زنان برگرداند.
امام حسین علیه السلام سرانجام به جوانان بنى ‏هاشم فرمود بدن على‏ اكبر را به خیمه ببرند.
و لیلی علیها سلام نیز پا برهنه از خیمه خارج شد و فریاد می زد: «وا ولداه»
سكینه سلام الله علیها نیز در خیمه نزد پدر آمد و عرض كرد: «شما را چه شده است! می بینم كه نزدیك است روحت پرواز كند و جان باخته ای، و چشم به این سو و آن سو می گردانی، برادرم علی كجاست؟».
امام فرمودند: این گروه لئام او را كشتند. سكینه از شنیدن این خبر فریاد زد :« وا أخاه وا مُهجَةَ قلباه» و خواست از خیمه بیرون رود. آن حضرت منع نموده فرمود: «از خدا بپرهیز و صبر پیشه كن».
گفت: «پدر جان، چگونه صبر كند كسی كه برادرش كشته، و پدرش آواره شده است»
حضرت فرمودند: انّا لله وَ ا ِنّا اِلیه راجِعون.
«لعنت الله علی القوم الظالمین»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



حبیب بن مظاهر از خاندان بنى‏ اسد است و از اصحاب پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران‏ امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام به شمار مى ‏آید.
حبیب از پارسایان شب و شیران روز بود كه همه شب قرآن را ختم مى ‏كرد. او در تمام جنگ‏هاى امیرالمؤمنین علیه السلام شركت جست و در ردیف شرطة الخمیس آن بزرگوار قرار داشت.وى نزد امام على علیه السلام از موقعیت ویژه‏ اى برخوردار بود. و از یاران خاص و حواریون و شاگردان خاص و حاملان علوم آن حضرت به شمار مى ‏آمد.
صاحب رجال كشى ( اختیار معرفة الرجال) به نقل از فضیل بن زبیر گفت‏گویى را از حبیب با میثم تمار نقل مى‏ كند كه نشان‏ دهنده آگاهى حبیب از علم « بلایا و منایا» است.
نامه امام حسین علیه السلام به حبیب :
«بسم الله الرحمن الرحیم. نامه ای ازحسین بن علی به مرد فقیه حبیب بن مظاهر ،ما وارد کربلا شدیم و تو نزدیکی مـرا به رسول خدا صلی الله علیه واله میدانی ،اگر اراده یاری ما داری زود نزد ما بیا.»
روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه واله باجمعی از اصحاب عبـور می کردند عـده ای از بچه ها مشغول بازی بودند.پیامبر کنار یکی از آنها نشسته، بین دوچشم اورا بوسیدند و بااو مهربانی کردند واو را در دامن خود نشانده و زیاد او را می بوسیدند.از سبب آن سـوال شد ،فرمودند: روزی ایـن کودک با حسینم بازی می کرد، دیدم خاک زیر قدم های اورا برمی دارد و برصورت و چشم های خود می کشد، من اورا دوست دارم بخاطر دوستی او با فرزندم حسین.

« وَلَقَد اَخبَرَنِی جَبرَئِیلُ اَنَّهُ یَکُونَ مِن اَنصارِهِ فِی وَقعَهِ کَربَلا»
جبرئیل به من خبر داد که این کودک از یاران حسین درکربلا خواهد بود .
و چون حبیب به کربلا رسید ، اصحاب بـه استقبال او شتافتند، حضـرت زینـب سلام الله علیها فرمودند: چه خبر است؟ عرض کردند:حبیب بن مظاهر به یاری شما آمده.
فرمودند: سلام مرا به حبیب برسانید.
چون سلام آن مخدره را رسانیدند حبیب مشتی از خاک برداشت وبر فرق خود پاشید وگفت: من چه کسی باشم که دختر بزرگ امیرعرب به من سلام برساند.

روز عاشورا هنگامى كه امام علیه السلام آغاز به خواندن خطبه نمود، شمر فریاد زد: خدا را بر یك حرف پرستش مى‏ كنم (یعنى با شك و تردید خدا را مى ‏پرستم) اگر بدانم چه مى‏ گویى؟!
حبیب پاسخ داد: سوگند به خدا مى‏ بینم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مى‏ پرستى و من هم شهادت مى ‏دهم كه در این گفتارت كه سخن او را نمى‏ فهمى صادق هستى، چون نمى‏ دانى وى چه مى‏ گوید، چه آن‏كه خداوند بر قلب تو مهر زده است.
ظهر عاشورا هنگام نماز ظهر كه فرا رسید، امام فرمود: از لشكر بخواهید دست از جنگ بردارند تا نماز بگزاریم. حصین بن تمیم بانگ برآورد كه نماز شما قبول نخواهد شد. حبیب در پاسخ گفت: اى الاغ پنداشتى كه نماز آل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم قبول نمى ‏شود ولى نماز تو قبول مى ‏شود. پس با هم درگیر شدند. حبیب بر سر اسب حصین زد، اسب رم كرد و حصین را بر زمین انداخت ولى یاران وى از راه رسیدند و او را نجات دادند.
آن‏گاه حبیب به میدان شتافت و چنین رجز خواند:
اقْسِمُ لَوْ كُنَّا لَكُمْ أَعْدادا أَوْ شَطْرَكُمْ وَلَّیْتُمْ الأَكْتادا
یا شَرِّ قَوْمٍ حَسَباً وَآدا وَشَرَّهُمْ قَدْعُلِمُوا أَنْدادا
وَیا أَشَدَّ مَعْشَرٍ عِنادا
به خدا سوگند اگر ما به شمار شما یا نیمى از شما بودیم گروه گروه فرارى مى ‏شدید اى بدترین مردم از نظر نسب و ریشه و نیرو! دانسته شد كه از لحاظ پستى و دنائت، همه مانند هم هستید.
و اى گروهى كه از تمام مردم عناد و دشمنى‏تان بیشتر و شدیدتر است.
رجز ذیل را نیز به او نسبت داده‏اند.
أَنَا حَبیبٌ وَأبى‏ مُظَّهَرْ فارِسُ هَیْجاءٍ وَلَیْثُ قَسْوَرْ
وَفى‏ یَمینى‏ صارِمٌ مُذَكَّرْ وَفیكُمُ نارُ الجَحیمِ تُسْعَر
أَنْتُمُ أَعَدُّ عُدُّةً وَأَكْثَرْ وَنَحْنُ فى‏ كُلِّ الأُمورِ أَجْدَر
وَأَنتُمُ عِنْدَ الوَفاءِ أَغْدَر لَنَحْنُ أَزْكى مِنْكُمُ وَأَطْهَرْ
وَنَحْنُ أَوْفى مِنْكُمُ وَأَصْبَرْ وَنَحْنُ أَعْلى حُجَّةً وَأَظْهَرْ
حَقّاً وَأَتْقى مِنْكُمُ وَأعْذَرْ المَوْتُ عِنْدى‏ عَسَلُ وَسُكَّرْ
مِنَ البَقاءِ بَیْنَكُم یا خُسَّر أَضْرِبُكُم وَلا أَخافُ المَحْذَرْ
عَنِ الحُسَیْنِ ذِی الفِخارِ الأَطْهَرْ أنْصُرُ خَیْرِ الناسِ حینَ یُذْكَرْ
من حبیبم و پدرم مظاهر است: یكه ‏سوار عرصه نبرد و جنگ فروزان؛
در دستم شمشیرى برنده است كه در میان شما آتش، شعله ‏ور مى‏ سازد؛
شما مجهزتر هستید و فزونتر ولى ما در تمام كارها از شما سزاوارتریم؛
شما هنگام وفا نمودن [ به عهد خود] عهدشكنى مى‏ كنید ولى ما از شما پاك و پاكیزه‏ تر هستیم؛
ما از شما با وفاتر و بردبارتر هستیم با دلیلى برتر و آشكارتر؛
ما برحق هستیم و نزد خدا معذور، مرگ نزد من همانند شهد و عسل است؛
به جاى ماندن میان شما، اى زیانكاران، ضربتى سخت بر شما فرود آورم و از چیزى هراس ندارم؛
حسین را یارى مى‏ كنم، آن‏كه داراى فخر بوده و پاكیزه مى‏ باشد همان كه از او به عنوان بهترین مردم یاد مى‏ شود.
پس كارزار سختى نمود. مردى از بنى ‏تمیم بر حبیب حمله‏ ور شد و حبیب او را به قتل رساند. دیگرى با نیزه به حبیب حمله كرد و او را بر زمین انداخت خواست كه از جاى برخیزد، ولى حصین بن تمیم از راه رسید و با ضربت شمشیر، حبیب را نقش بر زمین كرد. سپس از اسب پیاده شد و سر مبارك حبیب را از تن جدا ساخت. حصین بن تمیم با آن مرد تمیمى درباره این‏كه كدام یك حبیب را به شهادت رسانده است مشاجره نمود.
سرانجام مصالحه نمودند و توافق شد كه آن تمیمى سر مبارك حبیب را به حصین بن تمیم بدهد تا به گردن اسب خود آویزان كند و میان لشكر جولان دهد تا همه بفهمند وى نیز در شهادت حبیب شركت داشته است. سپس آن تمیمى سر مبارك حبیب را به گردن اسب خود آویزان كرد و به كوفه آمد و آن را نزد ابن‏ زیاد برد.
در هنگام شهادت حبیب چون حبیب شهید گردید:
آثار شکستگی در چهره حسین علیه السلام آشکار شد وفرمود: خداوند به تو جزای خیر دهد ای حبیب! تـو مـردی با فضیلت بـودی که در یک شب همه قرآن را می خواندی!
ونیز فرمودند: پاداش خود ویاران باوفایم را به حساب خدا می گذارم.
[در كوفه‏] قاسم فرزند نوجوان حبیب از وى تقاضا كرد كه سر پدر را به وى بدهد تا مگر او را دفن كند ولى او نپذیرفت. قاسم در پى انتقام خون پدر برآمد. تا آن‏كه سرانجام هنگام حمله مصعب به‏ باجُمَیرا(مکانیست)، در حالى كه قاتل پدرش در خواب نیمروزى فرو رفته بود به چادر وى یورش برد و او را به قتل رساند.
مزار حبیب جدا از سایر شهدا با ضریحى پوشیده از نقره در حرم امام حسین علیه السلام مى ‏باشد.
«السَّلامُ عَلی حَبِیبِ بنِ مُظاهِرِ الاَسَدِیّ»




نوع مطلب : اصحاب الحسین علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

سال تاسیس هیات : 1322 هجری شمسی

روابط عمومی : 09153190600

سامانه اختصاصی پیامک هیات : 10009153190600

ایمیل مدیر وبلاگ : mahdy.2574@gmail.com


باسلام خدمت شمابازدیدکننده محترم! هدف از طراحی این وبلاگ ، معرفی یکی از هیات های مذهبی خیلی قدیمی در شهر مشهد مقدس می باشد که در سال 1322 هجری شمسی توسط عده ای از جوانان محله نوغان مشهد با هدف برپایی جلسات آموزشی و تلاوت قرآن کریم تاسیس گردیده و در شبهای جمعه بصورت "دوره قرآن" در منازل اعضاء برگزار و بحمداله به برکت آن جوانان عزیز که تاکنون عده زیادی از آنان به رحمت ایزدی پیوسته اند و عده ای از آنان نیز درقید حیات می باشند این جلسات همچنان پا برجاست . بیش از هفتاد سال از تاسیس این هیات می گذرد و این جلسات بسیار باشکوهتر و پربار تر از آن ایام و همراه با مراسم سخنرانی،مداحی، مسابقه فرهنگی ، مناسبتهای ویژه و...برگزار میشود. یکی از محاسن جلسات این هیات ، این است که ضمن حفظ سنتهای قدیمی برگزاری جلسات قرآن، سینه زنی و مداحی ، تغییراتی در جهت تنوع و به روز بودن صورت گرفته است از جمله برگزاری مسابقات دوستانه ورزشی،اطلاع رسانی آدرس جلسات ، مناسبتهای مذهبی و یادآوری سالگرد درگذشتگان جلسه و ... از طریق سامانه خصوصی هیات می باشد . افراد زیادی از اعضای این هیات از بدو تاسیس تاکنون برای برپایی و روشن نگاه داشتن چراغ این هیات زحمت کشیده اند و هم اکنون به رحمت خدا رفته اند که انشاالله چنانچه توفیق باشد سعی خواهد شد اطلاعاتی راجع به آنان جمع آوری و درهمین وبلاگ به معرفی آنان بپردازیم . ضمن اینکه این جلسه تعدادی شهید نیز در هشت سال دفاع مقدس تقدیم انقلاب کرده است که حتما به صورت ویژه سعی خواهم کرد زندگینامه ، وصیتنامه و خاطراتی از نزدیکان این شهدای عزیز در آینده ای نزدیک منتشر نمایم . چنانچه شما بازدید کننده محترم از وابستگان و آشنایان و یا اعضای این جلسه می باشید و اطلاعاتی راجع به شهدا و مرحومین این جلسه دارید و یا تمایل به همکاری دارید میتوانید میتوانید ضمن اعلام نظر، شماره تماس و ایمیل خود را از طریق ایمیل mahdy.2574@gmail.com اعلام نمایید تا مطالب شما نیز منتشر گردد.

*******************

توضیح : با توجه به تنوع مطالب این وبلاگ ، برای مطالعه مطلب مورد نظر، ابتدا به قسمت موضوعات رفته و موضوع مطلب مورد نظر را انتخاب نمایید تا تمامی پستهای مرتبط با آن موضوع برایتان بصورت پیوسته وپشت سرهم نمایش داده شود.

مدیر وبلاگ : مهدی رجبی مشهدی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
پخش زنده حرم
وصیت شهدا